لذت
انسان برای انجام هر عملی نیازمند آگاهی و انگیزه است آگاهی انسان مراتب مختلفی دارد. مراتب نازل آگاهی در گیاهان و حیوانات نیز وجود دارد هر موجودی به استعدادهای درونی خود و کمال آن ها آگاهی اجمالی یا تفصیلی دارد به همین دلیل گیاهان و حیوانات به طور غریزی اسباب کمال خویش را فراهم میکنند. قوای شهوانی و غضبی انسان نیز هر یک به کمال خاص خود آگاهی اجمالی دارند. قوه شهوی ادراک لذات حسی را کمال خود میشناسد و قوه غضبی از قهر و غلبه بر دیگران لذت میبرد و آن را کمال خویش می داند. به عبارت دیگر هر یک از این قوه کمالی واقعی دارند که در مورد انسان نیز چنین است؛ ما بسیاری از چیزها را دوست داریم ولی این چیزها وقتی برای ما مطلوب است که خود ما باشیم که از آن ها لذت ببریم. اگر خودمان نباشیم چه لذتی از آن ها برای ما حاصل میشود؟ بنابر این، حیات، سلامتی و تکامل وجود از هر چیزی مطلوب تر است. لذا، میبینیم که اگر به کسی توهین کنند، که مثلاً، «فهم نداری» یا «شعور نداری» یا مانند آن، گاهی چنان دچار ناراحتی میشودکه ممکن است برای مقابله با این حرف، جنگ به پا کند و خون ها بریزد. این به دلیل آن است که انسان کمال خود را دوست دارد. بنابر این، اگر در مقام اثبات، کسی به او بگوید که «کمال نداری» ناراحت میشود. حتی اگر به جاهلی بگویند که «علم نداری» ناراحت میشود، با این که خودش هم می داند که جاهل است؛ ولی از این که نقص او ظهور پیدا کند رنج میبرد؛ زیرا فطرتا نقص برای انسان نا مطلوب است و از آن تنفر دارد.
از این رو، آنچه که به انسان مربوط میشود جهات عدمی اش برای او مذموم و منفور و جهات وجودی اش برای او مطلوب است. بنابراین، انسان از علم، جمال، سلامتی و مانند آن لذت میبرد و از جهل، زشتی، مرض و نظیر آن گریزان است. اما این که ما با وجود آن که سالم هستیم، چرا از سلامتی خود احساس لذت نمیکنیم به دلیل آن است که بدان توجه نداریم؛ وقتی مریض شویم قدر لذت از دست رفته خود را می فهمیم؛ چون فقدان آن را احساس میکنیم. لذا، وقتی انسان به کمال وجودی خود توجه میکند به گونه ای احساس لذت میکند که چنین لذتی از هیچ چیز دیگری به او دست نمی دهد. این گونه لذتها اصیل اند؛ اما چیزهای دیگر، با واسطه برای انسان ایجاد لذت میکنند؛ مانند عشق های مجازی. در آن جا، آن چه را انسان دوست دارد لذت او از معشوقش میباشد تا با او انس بگیرد و با او سخن بگوید. بنابر این، برای نیل به این مقصود، حاضر به فداکاری هم میشود تا جایی که ممکن است در این راه، جان خود را هم از دست بدهد.
پس انسان یا هر موجود ذی حیات دیگری، اول، حیاتش را دوست دارد سپس کمالات خود را، چه کمالات ظاهری باشد و چه کمالات باطنی. هر قدر هم انسان کمالش بیشتر باشد خود را بیشتر دوست دارد. لذا، آنان که در عنفوان جوانی و طراوت هستند نگاه کردن در آینه را بسیار دوست دارند. همه این ها در اصطلاح فلسفی، به کمال وجود بازگشت دارد. از اینرو، میگوییم وقتی کمال برای انسان حاصل شود بالاترین لذت ها را به دست آورده است.
سعادت
سعادت همان لذت است، اما قوی تر و پایدار تر. اگر انسان کمال پیدا کند از آن لذت میبرد. چنان چه این کمال ثابت و قوی باشد لذتش بیشتر خواهد بود. خداوند در توصیف حال مردمان، آن هنگام که به جهان آخرت وارد میشوند، می فرماید: « أَسْمِعْ بِهِمْ وَأَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنَا لَکِنِ الظَّلِمُونَ الْیَوْمَ فِى ضَلَلٍ مُّبِینٍ »(مریم: ۳۸) آنان وقتی بر ما وارد میشوند چقدر شنوا و بینا هستند! به عبارت دیگر، با آوردن «اسمع» و «ابصر» می خواهد بگوید که وقتی از این عالم می روند سراپا ادارک میشوند، تمام وجودشان چشم و گوش میشود و غفلت در آن جا معنایی نخواهد داشت. بنابر این، در چنان عالمی، اگر انسان به مرحله توجه دایمی رسیده باشد بالاترین لذت ها را از نعمت های اخروی خواهد برد.
ارتباط بین اعمال نیک و سعادت نفس
تا آن جا که از آیات و روایات به دست می آید، رابطه بین تزکیه و فلاح یا بین ارزش های اخلاقی، سعادت حقیقی و کمال نهایی انسان تنها یک رابطه قراردادی محض نیست، بلکه خدای متعال روابط علی و معلولی را به طور تکوینی، جعل کرده و این امر غیر از قرار داد اعتباری محض است. خداوند معلول ها را به دنبال علت به وجود می آورد و علت ها وسایطی برای تحقق آن ها هستند. این رابطه را خود او ایجاد کرده است. ولی معنای این سخن وجود سنخیت بین علت و معلول و بین وسیله و ذی الوسیله است، نه این که صرف قرار داد بدون ارتباط واقعی باشد.
آن چه مسلم است و ما از کتاب و سنت به دست می آوریم این است که چنین رابطه ای وجود دارد؛ مثلا، کارهای خداپسندانه یا به اصطلاح، ارزشهای اخلاقی در بینش اسلامی، موجب سعادت و کمال انسان میشود. اما تحلیل و تبیین این رابطه مساله ای دیگر است.
ما حقیقت این رابطه را به درستی نمی توانیم درک کنیم؛ زیرا روابط خاص بین اشیا را از طریق تجربه به دست می آوریم؛ مثلاً اگر بخواهیم بدانیم که علت فلان چیز چیست یا بین چه چیزهایی رابطه علی و معلولی وجود دارد باید آن ها را تجربه کنیم. به طور ذهنی، پیش از تجربه، نمی توان روابط علی و معلولی بین پدیده ها را به دست آورد، مگر در چارچوب های کلی؛ مثلاً، در این حدکه علت موجده باید کاملتر از معلول باشد. عقل ممکن است این اندازه بفهمد؛ اما این که چه علتی موجب پیدایش چه معلول خاصی میشود برای فهم آن، به تجربه نیاز است. و چون ما از عالم آخرت تجربه ای نداریم، حتی تجربه آگاهانه ای نسبت به امور معنوی و روحانی خودمان هم نداریم ـ و تجربه باید آگاهانه باشد ـ نمی توان این موضوع را درک کرد که عملی که انجام می دهیم، حتی در این دنیا، چه تأثیری بر روح ما دارد. این تأثیر بواقع، وجود دارد و کسانی که چشم بصیرت داشته باشند رابطه بین عملی را که انجام می دهند و تأثیری را که بر روحشان میگذارد، میبینند؛ اگر کار خوبی کرده باشند نورانیتی در دلشان ایجاد میشود و در روحشان، صفایی به وجود می آورد، ولی امثال ما، که از چنین نورانیتی محروم هستیم، این آثار را مشاهده نمیکنیم. به این دلیل است که گفته میشود ما تجربه آگاهانه ای از تأثیر افعال در روحیات خود نداریم و این موجب شرمندگی انسان است که از دل و باطن خود خبری نداشته باشد. ولی واقعیت این است که اعمالی که ما انجام می دهیم با سایر چیزها ارتباط دارد. دراین زمینه، شواهد فراوانی وجود دارد، چه از حضرات معصومین ـ علیهم السلام ـ و چه از تربیت شدگان مکتب آنان. آن ها گاهی فقط با توجه به ظاهر کسی، آثار اعمال او را در وجودش مییافتند و از سعادت یا شقاوت روحی او آگاهی میگشتند؛ یعنی می فهمیدند که او کار خوبی انجام داده یا مرتکب خطا و لغزش شده است.
اگر ما نمی توانیم این گونه مسائل را تجربه کنیم نباید آن ها را انکار نماییم. این ها واقعیت هایی است که شواهد نقلی و تعبدی فراوانی بر آن ها وجود دارد و تجربه هایی که از اولیای خدا در این زمینه ها به ما رسیده شاهد خوبی بر این مدعاست. بنابر این، چون ما این رابطه را نمی توانیم به درستی کشف کنیم به عالم آخرت راه پیدا نکرده ایم که ببینیم در آن جا چه میگذرد و باطن خود را هم نشناخته ایم تا ببینیم که اعمال ما چه تأثیری در باطن ما میگذارد. لذا، چون ما نمی توانیم این رابطه را آن گونه که هست بیابیم باید آن را تعبدا بپذیریم. این راه برای همه مؤمنان باز است که آن چه را خدا، پیامبر و ائمه ـ علیهم السلام ـ فرمودهاند، بپذیرند.
از آیات و روایات و بیانات اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و شاگردان واقعی آنها به خوبی استفاده میشود که بین کارهای نیک و بین کمالات نفس و سعادت اخروی رابطه ای حقیقی وجود دارد. اگر بخواهیم از این نیز جلوتر برویم راه مسدود نیست و شاید این کار مطلوب هم باشد که انسان تفکر کند و از راه تعقل، تا آن جا که ممکن است، حقایق را درک نماید. بر اساس همین غریزه خدادادی است که انسان ها دوست دارند تا آن جا که ممکن است عقل خود را به کار گیرند و تا جایی که عقلشان یاری میکند حقایق را بفهمند. این کار مطلوبی است، به شرط آن که آدمی مرز خود را بشناسد و بلند پروازی نکند.
سعادت و کمال و ارتباط آن ها با یکدیگر
بین سعادت و کمال اتحاد مصداقی وجود دارد؛ گاهی میگوییم؛ تزکیه، موجب کمال نفس میگردد و گاهی نیز میگوییم؛ تزکیه، موجب سعادت نفس میشود. بین سعادت و کمال چه رابطه ای وجود دارد؟ این دو گرچه دو مفهوم اند، اما با یکدیگر متلازمند. محور سعادت لذّت است، لکن لذتی بیشتر و پایدارتر از دیگر لذتها. به کسی سعادتمند میگوییم که از زندگی خویش لذت بیشتری ببرد و این لذتش پایدار باشد. بنابر این، به کسانی که در آخرت اهل نعمت و رحمت الهی هستند، با اختلاف مراتبی که دارند، چون لذتشان بیشتر و پایدار تر است «سعید» میگویند.
سعادت واقعی در آخرت تحقق پیدا میکند؛ «فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعِیدٌ فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ خَالِدِینَ فِیهَا مَادَامَتِ السَّمَاوَتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا مَا شَآءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّهِ» (هود: ۱۰۵ ـ ۱۰۸) تزکیه ملازم با سعادت و سعادت نیز ملازم با خلود در بهشت است. آیات خاصی نیز در مورد برخی از مراتب تزکیه وارد شده است؛ مثلاً، خداوند درباره سحر خیزی در قرآن می فرماید: « فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّآ أُخْفِىَ لَهُم مِّن قُرَّهِ أَعْیُنٍ » (سجده: ۱۷) یا درباره مؤمنانی که در بهشت اند، می فرماید: « فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ » (زخرف؛ ۷۱) همان گونه که پیداست، لفظ «لذت» در متن آیه اخیر نیز آمده است.
از نظر قرآن، جای شبهه ای نیست که کسانی که اهل تزکیه باشند به این گونه لذت ها خواهند رسید. اما آیا منطقا و عقلاً بین این دو، رابطه ای وجود دارد؟ یعنی آیا کسی که کاملتر باشد ضرورتا باید سعادت و لذت بیشتری داشته باشد؟یا ممکن است کسی به کمال والایی دست پیدا کند ولی هیچ گاه به لذتی نرسد؟ آیا چنین چیزی ممکن است یا نه؟ می توان گفت که اصولا لذت وقتی حاصل میشود که انسان به چیزی که ملایم با آن قوه خاصش میباشد، نایل گردد.
به عنوان مثال، انسان با قوه لامسه خود، از لمس کردن شیء نرمیکه از نظر گرما و سرما نیز، با حرارت بدنش سازگاری داشته باشد، لذت میبرد. اما اگر سردتر یا گرمتر از آن باشد با آن ملایمت ندارد و از آن احساس لذت نمیکند. در مورد سایر قوانین نیز چنین است. ما از هر آن چه که به گونه ای با نفس مان ملایمت دارد، لذت میبریم و هر آن چه که لذتی برای ما ایجاد نکند ملایمتی با نفس مان ندارد. پس حقیقت لذت، ادراک ملایم است. ادراک نیز، هم به معنای «نایل شدن به چیزی» و هم به معنای «ترک کردن و آگاه شدن از چیزی» است. به تعبیر ساده، می توان گفت: لذت، حالتی نفسانی و روانی است که در هنگام نایل شدن و وصول انسان به چیزی که مطلوب اوست، برایش حاصل میشود.
بنابر این، هر یک از اعضای ما لذتش با دیگری متفاوت است و لذت هر یک از قوا غیر از دیگری است. عقل و سایر قوای باطن انسان نیز لذتی خاص خود دارند. اگر به درک حقایقی که مطابق با واقع است نایل شویم این موضوع موجب لذت عقلانی ما میشود. گاهی، برخی آن چنان از درک حقایق لذت میبرند که همه لذت های دیگر را فراموش میکنند. درباره زندگی بسیاری از دانشمندان نقل شده است که آنها همه لذت های زندگی خود را فدای لذت های عقلانی خود کرده بودند. لذتی که آنان از کشف حقایق میبردند بیش از لذات دیگر بود. از این رو بی خوابی، گرسنگی و سایر مشکلات را به راحتی تحمل میکردند.
این مطلب نیاز به تفصیل دارد؛ اما اجمالا، وقتی حیثیت وجود را از حیثیت کمال تفکیک کنیم هر موجودی کامل تر شدن وجودش برایش ملایم ترین چیزهاست. این مطلب با قدری تامل روشن میشود.
هر موجود ذی حیاتی را در نظر بگیرید اولا، تا آن جا که توان دارد تلاش میکند که حیات خود را حفظ کند. اگر هر یک از حیوانات، حتی حشرات، را ملاحظه کنید وقتی آسیبی به آن ها وارد شود ساعت ها برای زنده ماندن فعالیت میکنند تا جسم نیمه جان خود را حفظ نمایند. مثلا حیوانی که در دامیگرفتار میشود تا وقتی امیدی برای زنده ماندن دارد از تلاش برای رهایی دست بر نمی دارد. این شاهدی است بر این مطلب که هر موجود زنده ای حیات خود را بیش از همه چیز دوست دارد.
نسبت به آن آگاه هستند رسیدن هر کمالی در انسان احساسی خرسند کننده پدید می آورد که آن را لذت می نامیم. تصور لذت حاصل از کمال انگیزه لازم برای عمل را پدید می آورد بنابراین شناخت کمال آگاهی لازم برای عمل را پدید می آورد و لذت رسیدن به کمال انگیزه عمل را ایجاد میکند. درباره همه قوای نفس این دو عنصر یعنی آگاهی و انگیزه وجود دارد لذاتی که قوه شهوی و قوه غضبی ادارک میکنند و گذرا و زوال پذیرند این لذات دوام ندارند و معمولا پس از احساس رنج، حاصل میشود. اگر کسی دچار رنج گرسنگی نشود، خوردن غدا برای او لذتی نخواهد داشت و بسیاری از اوقات ادراک این لذات موجب پدید آمدن رنج هایی دیگر است مثلا افراط در خوردن و آشامیدن موجب بیماری است و افراط در سلطه جویی بر دیگران موجب تحمل رنج شکست و ناکامی است.
زوال پذیری این لذات و همراهی آن ها با رنج و ناخرسندی موجب میشود که انسان لذات پایدار و بدون رنجی را جستجو کند به عبارت دیگر انسان در جستجوی کمالی است که با رسیدن به آن خرسندی پایدار و بی زوال داشته باشد. این خرسندی پایدار و مطلوب انسان را سعادت می نامیم. سعادت خرسندی یا لذت پایداری است که از رسیدن به غایت و کمال حقیقی برای انسان پدید می آید سعادت چیزی است که قوه عاقله آن را تصور میکند و در نتیجه برای عمل انگیزه مییابد؛ در واقع سعادت خواهی انسان همان کمال خواهی اوست.
قوه عاقله برای رسیدن به سعادت در جست و جوی مقدمات و لوازم آن بر می آید. قوه عاقله تشخیص می دهدکه بقای جسم در دنیا و سلامت آن یکی از مقدمات ضروری برای رسیدن به سعادت است در نتیجه ارضاء قوه شهویه و غضبیه را به منظور حفظ سلامت جسم لازم می داند. برای آن که این دو قوه مانع دیگر کمالات انسان نشود قوه عاقله مصالح و مفاسد افعال را شناسایی میکند و حد اعتدال اعمال قوه شهویه و غضبیه را تعیین میکند.
انسان برای انجام هر عملی نیازمند آگاهی و انگیزه است آگاهی انسان مراتب مختلفی دارد. مراتب نازل آگاهی در گیاهان و حیوانات نیز وجود دارد هر موجودی به استعدادهای درونی خود و کمال آن ها آگاهی اجمالی یا تفصیلی دارد به همین دلیل گیاهان و حیوانات به طور غریزی اسباب کمال خویش را فراهم میکنند. قوای شهوانی و غضبی انسان نیز هر یک به کمال خاص خود آگاهی اجمالی دارند. قوه شهوی ادراک لذات حسی را کمال خود میشناسد و قوه غضبی از قهر و غلبه بر دیگران لذت میبرد و آن را کمال خویش می داند. به عبارت دیگر هر یک از این قوه کمالی واقعی دارند که در مورد انسان نیز چنین است؛ ما بسیاری از چیزها را دوست داریم ولی این چیزها وقتی برای ما مطلوب است که خود ما باشیم که از آن ها لذت ببریم. اگر خودمان نباشیم چه لذتی از آن ها برای ما حاصل میشود؟ بنابر این، حیات، سلامتی و تکامل وجود از هر چیزی مطلوب تر است. لذا، میبینیم که اگر به کسی توهین کنند، که مثلاً، «فهم نداری» یا «شعور نداری» یا مانند آن، گاهی چنان دچار ناراحتی میشودکه ممکن است برای مقابله با این حرف، جنگ به پا کند و خون ها بریزد. این به دلیل آن است که انسان کمال خود را دوست دارد. بنابر این، اگر در مقام اثبات، کسی به او بگوید که «کمال نداری» ناراحت میشود. حتی اگر به جاهلی بگویند که «علم نداری» ناراحت میشود، با این که خودش هم می داند که جاهل است؛ ولی از این که نقص او ظهور پیدا کند رنج میبرد؛ زیرا فطرتا نقص برای انسان نا مطلوب است و از آن تنفر دارد.
از این رو، آنچه که به انسان مربوط میشود جهات عدمی اش برای او مذموم و منفور و جهات وجودی اش برای او مطلوب است. بنابراین، انسان از علم، جمال، سلامتی و مانند آن لذت میبرد و از جهل، زشتی، مرض و نظیر آن گریزان است. اما این که ما با وجود آن که سالم هستیم، چرا از سلامتی خود احساس لذت نمیکنیم به دلیل آن است که بدان توجه نداریم؛ وقتی مریض شویم قدر لذت از دست رفته خود را می فهمیم؛ چون فقدان آن را احساس میکنیم. لذا، وقتی انسان به کمال وجودی خود توجه میکند به گونه ای احساس لذت میکند که چنین لذتی از هیچ چیز دیگری به او دست نمی دهد. این گونه لذتها اصیل اند؛ اما چیزهای دیگر، با واسطه برای انسان ایجاد لذت میکنند؛ مانند عشق های مجازی. در آن جا، آن چه را انسان دوست دارد لذت او از معشوقش میباشد تا با او انس بگیرد و با او سخن بگوید. بنابر این، برای نیل به این مقصود، حاضر به فداکاری هم میشود تا جایی که ممکن است در این راه، جان خود را هم از دست بدهد.
پس انسان یا هر موجود ذی حیات دیگری، اول، حیاتش را دوست دارد سپس کمالات خود را، چه کمالات ظاهری باشد و چه کمالات باطنی. هر قدر هم انسان کمالش بیشتر باشد خود را بیشتر دوست دارد. لذا، آنان که در عنفوان جوانی و طراوت هستند نگاه کردن در آینه را بسیار دوست دارند. همه این ها در اصطلاح فلسفی، به کمال وجود بازگشت دارد. از اینرو، میگوییم وقتی کمال برای انسان حاصل شود بالاترین لذت ها را به دست آورده است.
سعادت
سعادت همان لذت است، اما قوی تر و پایدار تر. اگر انسان کمال پیدا کند از آن لذت میبرد. چنان چه این کمال ثابت و قوی باشد لذتش بیشتر خواهد بود. خداوند در توصیف حال مردمان، آن هنگام که به جهان آخرت وارد میشوند، می فرماید: « أَسْمِعْ بِهِمْ وَأَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنَا لَکِنِ الظَّلِمُونَ الْیَوْمَ فِى ضَلَلٍ مُّبِینٍ »(مریم: ۳۸) آنان وقتی بر ما وارد میشوند چقدر شنوا و بینا هستند! به عبارت دیگر، با آوردن «اسمع» و «ابصر» می خواهد بگوید که وقتی از این عالم می روند سراپا ادارک میشوند، تمام وجودشان چشم و گوش میشود و غفلت در آن جا معنایی نخواهد داشت. بنابر این، در چنان عالمی، اگر انسان به مرحله توجه دایمی رسیده باشد بالاترین لذت ها را از نعمت های اخروی خواهد برد.
ارتباط بین اعمال نیک و سعادت نفس
تا آن جا که از آیات و روایات به دست می آید، رابطه بین تزکیه و فلاح یا بین ارزش های اخلاقی، سعادت حقیقی و کمال نهایی انسان تنها یک رابطه قراردادی محض نیست، بلکه خدای متعال روابط علی و معلولی را به طور تکوینی، جعل کرده و این امر غیر از قرار داد اعتباری محض است. خداوند معلول ها را به دنبال علت به وجود می آورد و علت ها وسایطی برای تحقق آن ها هستند. این رابطه را خود او ایجاد کرده است. ولی معنای این سخن وجود سنخیت بین علت و معلول و بین وسیله و ذی الوسیله است، نه این که صرف قرار داد بدون ارتباط واقعی باشد.
آن چه مسلم است و ما از کتاب و سنت به دست می آوریم این است که چنین رابطه ای وجود دارد؛ مثلا، کارهای خداپسندانه یا به اصطلاح، ارزشهای اخلاقی در بینش اسلامی، موجب سعادت و کمال انسان میشود. اما تحلیل و تبیین این رابطه مساله ای دیگر است.
ما حقیقت این رابطه را به درستی نمی توانیم درک کنیم؛ زیرا روابط خاص بین اشیا را از طریق تجربه به دست می آوریم؛ مثلاً اگر بخواهیم بدانیم که علت فلان چیز چیست یا بین چه چیزهایی رابطه علی و معلولی وجود دارد باید آن ها را تجربه کنیم. به طور ذهنی، پیش از تجربه، نمی توان روابط علی و معلولی بین پدیده ها را به دست آورد، مگر در چارچوب های کلی؛ مثلاً، در این حدکه علت موجده باید کاملتر از معلول باشد. عقل ممکن است این اندازه بفهمد؛ اما این که چه علتی موجب پیدایش چه معلول خاصی میشود برای فهم آن، به تجربه نیاز است. و چون ما از عالم آخرت تجربه ای نداریم، حتی تجربه آگاهانه ای نسبت به امور معنوی و روحانی خودمان هم نداریم ـ و تجربه باید آگاهانه باشد ـ نمی توان این موضوع را درک کرد که عملی که انجام می دهیم، حتی در این دنیا، چه تأثیری بر روح ما دارد. این تأثیر بواقع، وجود دارد و کسانی که چشم بصیرت داشته باشند رابطه بین عملی را که انجام می دهند و تأثیری را که بر روحشان میگذارد، میبینند؛ اگر کار خوبی کرده باشند نورانیتی در دلشان ایجاد میشود و در روحشان، صفایی به وجود می آورد، ولی امثال ما، که از چنین نورانیتی محروم هستیم، این آثار را مشاهده نمیکنیم. به این دلیل است که گفته میشود ما تجربه آگاهانه ای از تأثیر افعال در روحیات خود نداریم و این موجب شرمندگی انسان است که از دل و باطن خود خبری نداشته باشد. ولی واقعیت این است که اعمالی که ما انجام می دهیم با سایر چیزها ارتباط دارد. دراین زمینه، شواهد فراوانی وجود دارد، چه از حضرات معصومین ـ علیهم السلام ـ و چه از تربیت شدگان مکتب آنان. آن ها گاهی فقط با توجه به ظاهر کسی، آثار اعمال او را در وجودش مییافتند و از سعادت یا شقاوت روحی او آگاهی میگشتند؛ یعنی می فهمیدند که او کار خوبی انجام داده یا مرتکب خطا و لغزش شده است.
اگر ما نمی توانیم این گونه مسائل را تجربه کنیم نباید آن ها را انکار نماییم. این ها واقعیت هایی است که شواهد نقلی و تعبدی فراوانی بر آن ها وجود دارد و تجربه هایی که از اولیای خدا در این زمینه ها به ما رسیده شاهد خوبی بر این مدعاست. بنابر این، چون ما این رابطه را نمی توانیم به درستی کشف کنیم به عالم آخرت راه پیدا نکرده ایم که ببینیم در آن جا چه میگذرد و باطن خود را هم نشناخته ایم تا ببینیم که اعمال ما چه تأثیری در باطن ما میگذارد. لذا، چون ما نمی توانیم این رابطه را آن گونه که هست بیابیم باید آن را تعبدا بپذیریم. این راه برای همه مؤمنان باز است که آن چه را خدا، پیامبر و ائمه ـ علیهم السلام ـ فرمودهاند، بپذیرند.
از آیات و روایات و بیانات اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و شاگردان واقعی آنها به خوبی استفاده میشود که بین کارهای نیک و بین کمالات نفس و سعادت اخروی رابطه ای حقیقی وجود دارد. اگر بخواهیم از این نیز جلوتر برویم راه مسدود نیست و شاید این کار مطلوب هم باشد که انسان تفکر کند و از راه تعقل، تا آن جا که ممکن است، حقایق را درک نماید. بر اساس همین غریزه خدادادی است که انسان ها دوست دارند تا آن جا که ممکن است عقل خود را به کار گیرند و تا جایی که عقلشان یاری میکند حقایق را بفهمند. این کار مطلوبی است، به شرط آن که آدمی مرز خود را بشناسد و بلند پروازی نکند.
سعادت و کمال و ارتباط آن ها با یکدیگر
بین سعادت و کمال اتحاد مصداقی وجود دارد؛ گاهی میگوییم؛ تزکیه، موجب کمال نفس میگردد و گاهی نیز میگوییم؛ تزکیه، موجب سعادت نفس میشود. بین سعادت و کمال چه رابطه ای وجود دارد؟ این دو گرچه دو مفهوم اند، اما با یکدیگر متلازمند. محور سعادت لذّت است، لکن لذتی بیشتر و پایدارتر از دیگر لذتها. به کسی سعادتمند میگوییم که از زندگی خویش لذت بیشتری ببرد و این لذتش پایدار باشد. بنابر این، به کسانی که در آخرت اهل نعمت و رحمت الهی هستند، با اختلاف مراتبی که دارند، چون لذتشان بیشتر و پایدار تر است «سعید» میگویند.
سعادت واقعی در آخرت تحقق پیدا میکند؛ «فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعِیدٌ فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ خَالِدِینَ فِیهَا مَادَامَتِ السَّمَاوَتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا مَا شَآءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّهِ» (هود: ۱۰۵ ـ ۱۰۸) تزکیه ملازم با سعادت و سعادت نیز ملازم با خلود در بهشت است. آیات خاصی نیز در مورد برخی از مراتب تزکیه وارد شده است؛ مثلاً، خداوند درباره سحر خیزی در قرآن می فرماید: « فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّآ أُخْفِىَ لَهُم مِّن قُرَّهِ أَعْیُنٍ » (سجده: ۱۷) یا درباره مؤمنانی که در بهشت اند، می فرماید: « فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ » (زخرف؛ ۷۱) همان گونه که پیداست، لفظ «لذت» در متن آیه اخیر نیز آمده است.
از نظر قرآن، جای شبهه ای نیست که کسانی که اهل تزکیه باشند به این گونه لذت ها خواهند رسید. اما آیا منطقا و عقلاً بین این دو، رابطه ای وجود دارد؟ یعنی آیا کسی که کاملتر باشد ضرورتا باید سعادت و لذت بیشتری داشته باشد؟یا ممکن است کسی به کمال والایی دست پیدا کند ولی هیچ گاه به لذتی نرسد؟ آیا چنین چیزی ممکن است یا نه؟ می توان گفت که اصولا لذت وقتی حاصل میشود که انسان به چیزی که ملایم با آن قوه خاصش میباشد، نایل گردد.
به عنوان مثال، انسان با قوه لامسه خود، از لمس کردن شیء نرمیکه از نظر گرما و سرما نیز، با حرارت بدنش سازگاری داشته باشد، لذت میبرد. اما اگر سردتر یا گرمتر از آن باشد با آن ملایمت ندارد و از آن احساس لذت نمیکند. در مورد سایر قوانین نیز چنین است. ما از هر آن چه که به گونه ای با نفس مان ملایمت دارد، لذت میبریم و هر آن چه که لذتی برای ما ایجاد نکند ملایمتی با نفس مان ندارد. پس حقیقت لذت، ادراک ملایم است. ادراک نیز، هم به معنای «نایل شدن به چیزی» و هم به معنای «ترک کردن و آگاه شدن از چیزی» است. به تعبیر ساده، می توان گفت: لذت، حالتی نفسانی و روانی است که در هنگام نایل شدن و وصول انسان به چیزی که مطلوب اوست، برایش حاصل میشود.
بنابر این، هر یک از اعضای ما لذتش با دیگری متفاوت است و لذت هر یک از قوا غیر از دیگری است. عقل و سایر قوای باطن انسان نیز لذتی خاص خود دارند. اگر به درک حقایقی که مطابق با واقع است نایل شویم این موضوع موجب لذت عقلانی ما میشود. گاهی، برخی آن چنان از درک حقایق لذت میبرند که همه لذت های دیگر را فراموش میکنند. درباره زندگی بسیاری از دانشمندان نقل شده است که آنها همه لذت های زندگی خود را فدای لذت های عقلانی خود کرده بودند. لذتی که آنان از کشف حقایق میبردند بیش از لذات دیگر بود. از این رو بی خوابی، گرسنگی و سایر مشکلات را به راحتی تحمل میکردند.
این مطلب نیاز به تفصیل دارد؛ اما اجمالا، وقتی حیثیت وجود را از حیثیت کمال تفکیک کنیم هر موجودی کامل تر شدن وجودش برایش ملایم ترین چیزهاست. این مطلب با قدری تامل روشن میشود.
هر موجود ذی حیاتی را در نظر بگیرید اولا، تا آن جا که توان دارد تلاش میکند که حیات خود را حفظ کند. اگر هر یک از حیوانات، حتی حشرات، را ملاحظه کنید وقتی آسیبی به آن ها وارد شود ساعت ها برای زنده ماندن فعالیت میکنند تا جسم نیمه جان خود را حفظ نمایند. مثلا حیوانی که در دامیگرفتار میشود تا وقتی امیدی برای زنده ماندن دارد از تلاش برای رهایی دست بر نمی دارد. این شاهدی است بر این مطلب که هر موجود زنده ای حیات خود را بیش از همه چیز دوست دارد.
نسبت به آن آگاه هستند رسیدن هر کمالی در انسان احساسی خرسند کننده پدید می آورد که آن را لذت می نامیم. تصور لذت حاصل از کمال انگیزه لازم برای عمل را پدید می آورد بنابراین شناخت کمال آگاهی لازم برای عمل را پدید می آورد و لذت رسیدن به کمال انگیزه عمل را ایجاد میکند. درباره همه قوای نفس این دو عنصر یعنی آگاهی و انگیزه وجود دارد لذاتی که قوه شهوی و قوه غضبی ادارک میکنند و گذرا و زوال پذیرند این لذات دوام ندارند و معمولا پس از احساس رنج، حاصل میشود. اگر کسی دچار رنج گرسنگی نشود، خوردن غدا برای او لذتی نخواهد داشت و بسیاری از اوقات ادراک این لذات موجب پدید آمدن رنج هایی دیگر است مثلا افراط در خوردن و آشامیدن موجب بیماری است و افراط در سلطه جویی بر دیگران موجب تحمل رنج شکست و ناکامی است.
زوال پذیری این لذات و همراهی آن ها با رنج و ناخرسندی موجب میشود که انسان لذات پایدار و بدون رنجی را جستجو کند به عبارت دیگر انسان در جستجوی کمالی است که با رسیدن به آن خرسندی پایدار و بی زوال داشته باشد. این خرسندی پایدار و مطلوب انسان را سعادت می نامیم. سعادت خرسندی یا لذت پایداری است که از رسیدن به غایت و کمال حقیقی برای انسان پدید می آید سعادت چیزی است که قوه عاقله آن را تصور میکند و در نتیجه برای عمل انگیزه مییابد؛ در واقع سعادت خواهی انسان همان کمال خواهی اوست.
قوه عاقله برای رسیدن به سعادت در جست و جوی مقدمات و لوازم آن بر می آید. قوه عاقله تشخیص می دهدکه بقای جسم در دنیا و سلامت آن یکی از مقدمات ضروری برای رسیدن به سعادت است در نتیجه ارضاء قوه شهویه و غضبیه را به منظور حفظ سلامت جسم لازم می داند. برای آن که این دو قوه مانع دیگر کمالات انسان نشود قوه عاقله مصالح و مفاسد افعال را شناسایی میکند و حد اعتدال اعمال قوه شهویه و غضبیه را تعیین میکند.