طاهره امیری
روزی لحظه غروب که همه جانفس زمستان جاریست و بهار نزدیک، در کوچه پس کوچه های رویایم پرسه خواهم زد اما هیچ نشانه ای از طلوع آفتاب نخواهم دید و همچنان بی بهار در تلاطم زمستان، همچون همیشه در پی عشقی گمشده خواهم گشت. عشقی که نام و نشانی ندارد. من در آن تاریکی در پی چه خواهم بود؟ خدا می داند . شاید در پی بهاری یا طلوعی؟
نمی دانم. فقط می دانم طالبم و در پی مطلوبم میگردم. زمانی می رسد که سردی شب تمام فضای رویاهایم را در برخواهد گرفت و من در آن سردی و تاریکی به دست نیافته ام خواهم اندیشید و به عطر جانفزای آمیخته با شب در تمام دلم. به دنبال منشا این عطر میگردم. سرم راکه برمیگردانم نور عجیبی چشمهایم را خیره میکند. انگار مرا جادو میکند. قلبم از سینه آزاد میشود و به پرواز در می آید نور سبزی تراوش میکند، انسانی در قالب نور، چه زیبا، چه روحانی و پر از عشق است. شاید عشق من در آن پنهان است . زبان در دهان بند می آید. گوشهایم خواهش بلند یک عشق را نمیشنود، اما مشامم از بوی عطری که می رسد سرشار است در مقابلش آرام و ساکت می ایستم . او کیست که این چنین با لبخند دلنشین در ترکهای وجودم رخنه میکند؟ و چشم شکننده من از دیدارش در هم میشکند. و من با این خردی و کوچکی از پشت آن همه ترک، او را صاف و سالم دربند نوری بس عظیم به رنگ افق میبینم همچون بهاری بی پایان و طلوعی بی غروب. آنقدر زیبا که از ادراک دور است. در فضای روحانیی که برقرار میشود فقط زبان تاب گفتن نام خدا را خواهد داشت. از آسمان صدا می آید: «این است مهدی ».
موسیقی لطیفی در دلم پخش میشود و به خواب خوشی فرو می روم و وقتی برمی خیزم طلوع آفتاب است و هنوز بوی عطر می آید و من در غم لطیفی فرو می روم غمی پر از پشیمانی که چرا آنچه دلم می خواست به او نگفتم؟ در ته دلم چه میگذرد…؟