کاغذهای سفید
نامهتان را خواندم. از خواندن آن و اینکه خبر سلامتی داده بودید، خوشحال شدم. آنقدر که خستگی این مدّت از تنم بیرون رفت. البتّه هر بار که دستخطّی از طرف شما میرسد و از حال و روز شما، بانوی مهربان، که در تمام سختیها با من بودهاید و فرزندان بهتر از جانم با خبر میشوم، چنین حسّی به من دست میدهد، حسّی شبیه الآن؛ یعنی آرامش و راحتی.
رضا رسولی
مینویسد:…
نامهتان را خواندم. از خواندن آن و اینکه خبر سلامتی داده بودید، خوشحال شدم. آنقدر که خستگی این مدّت از تنم بیرون رفت. البتّه هر بار که دستخطّی از طرف شما میرسد و از حال و روز شما، بانوی مهربان، که در تمام سختیها با من بودهاید و فرزندان بهتر از جانم با خبر میشوم، چنین حسّی به من دست میدهد، حسّی شبیه الآن؛ یعنی آرامش و راحتی.
قبل از آنکه نامه را تا کند، دوباره آن را میخواند.
مبادا چیزی از قلم افتاده باشد یا کلمهای ناخوانا، ذهن خانواده را مشغول دارد.
عجب طالب علم میانسالی! چه تلاشی دارد این مرد! با این سنّ و سال از تکاپوی علمیباز نمیایستد و شهر به شهر، از محضر دانشمندان بهره میگیرد!
کی میشود غبار این غم را از دل برگیرم؟
هر روز خبرهایی به گوش میرسید. اهل علم، مسافران و برخی طلّاب جوان که اهل آن دیار بودند، هر کدام خبرهایی میآوردند، از بدگویی، بدخوانی و بدخواهی آن مرد. روزهای اوّل، خبرها را میشنید و هیچ نمیگفت. میدانست که باید کاری کرد. کاری که هم خدا راضی باشد و هم بندگان خدا را از گزند بدگوییها و تفرقهافکنیهای آن مرد نجات دهد، تا آنکه آن شب زمستانی از راه رسید. صدای کوبیده شدن درِ خانه بلند شد و علّامه حلّی عبا بر دوش کلون در را باز کرد و آن را گشود. یکی از شاگردان قدیمیاش که از سوز و سرما خود را در عبای پشمی پیچیده بود، وارد خانه شد. به اتاق رفتند و وقتی چند دقیقهای کنار آتش نشست، آرام گرفت. قبل از آنکه چیزی بگوید، علّامه پرسید:
ـ دقایقی است که از راه رسیدهام. از شهر آن مرد دروغپرداز میآیم. آرام و قرار نداشتم تا خود را به منزل شما رساندم. نمیدانم که اگر نمیآمدم، چگونه شب را به صبح میرساندم.
ـ خوب، کاری کردی آمدی.
شاگرد چای را سر کشید و دنبال حرف را گرفت:
ـ میدانم که چیزهایی از آن عالم غیرشیعه و کتابش شنیدهاید. امّا من در این چند روز که برای کاری به آن شهر رفته بودم با چشمان خود دیدم که چگونه با تکیه بر مطالب آن کتاب ضدّ شیعه، سخن میگوید. در بین شاگردان خود فصلهای کتاب را بازخوانی میکند و در جمع مردم آن را وسیله تبلیغ و محکم جلوه دادن مطالبش قرار میدهد.
علّامه پرسید: در بین شیعیان کسی نیست که حرفهای او را رد کند؟
ـ استاد بزرگوار! باید کاری کرد. قدمی، قلمی، سخنی یا هر کاری که مانع از پاشیدن بذر بدبینی توسط آن مرد گردد. بذری که بدبینی شیعیان را نسبت به مذهب خود به دنبال خواهد داشت. بذری که دشمنی دیگر مذاهب را با شیعه در پی دارد.
ـ باید کاری کردکه حدّاقل بهاندازه گمراه سازی آن مرد تأثیر داشته باشد. امّا نه آنقدر دیر که کار از کار گذشته باشد. زود زود… شما که نمیخواهید شیعیان آن شهر و شهرهای نزدیک آن از دست بروند و غیر شیعه دشمنشان گردند؟
حرفهای شاگرد، علّامه را به فکر عمیقی فرو برد. امّا زود به خود آمد و گفت:
حقیقتهایی که اساس آنها اسلام واقعی است، نه ذهنیّات فردی و خدایی ناکرده برداشتهای نادرست و عقدهگشایی. البتّه بعضی از دانشمندان مسلمان و غیر شیعه در آثار خود از بیان حقیقتها کوتاهی نکردهاند. توقّع این است که سنّت رسول الله(ص) را پاس دارند و مگر پاس داشتن سنّت آن حضرت، چیزی جز پایبندی به کتاب خدا و پیروی از عترت اوست. مگر میشود ضدّ شیعه سخن گفت و دم از پاسداشت سنّت رسول الله(ص) زد. حق را باید گفت، حتّی اگر بر خلاف دنیایمان باشد!
ـ راستش من هم میدانم که باید کاری کرد. خود نیز آمادهام برای انجام هر کاری که زودتر این مشکل را حل کند، امّا باید…
ـ باید چه؟
ـ باید حساب شده عمل کنیم و بایستی حتماً آن کتاب را به دست آوریم.
٭٭٭
نمیدانم آن مرد که اکنون به چشم استاد به او مینگرد چه پاسخی خواهد داد. در این مدّت علّامه برای استاد خود نه یک شاگرد معمولی که یک طالب علم سختکوش و پر تلاش جلوه کرده بود. آنقدر که تحسین دیگر شاگردان و استاد را برانگیخته بود. علاقهمندی به درسها و بحثها شوق علمی، حاضرجوابی و حضور به موقع در کلاسها، از او چهرهای محبوب در نزد استاد ترسیم کرده بود. محبوبیّتی که با احترامی خاص آمیخته بود. احترامیکه استاد به سبب آن هیچ خواستهای را از شاگرد پر تلاش خود دریغ نمیکرد. علّامه حلّی نیز برای امتحان استاد یکی دو بار چیزهایی از او خواسته بود. درخواستهایی که هر کدام با روی گشاده استاد، برآورده شده بودند.
ـ این کتاب را برای چه میخواهی؟ اگر مقصودت بهرهمندی است که من بعضی از مطالب را بر روی منبر و در مجلس درس خواندهام و باز هم خواهم خواند. اگر که…
ـ برای استفاده علمیبیشتر میخواهم و فهم عمیقتر مطالب آن.
برای خواندن واژه به واژه مطالب کتاب و یافتن پاسخهایی مناسب برای آنها نیازمند به دست آوردن کتاب بود.
استاد پرسید: فقط همین؟
ـ اگر این فرصت را به من بدهید، هیچ گاه لطف شما را فراموش نخواهم کرد!
لحظهای بر دل استاد شک افتاد:
ـ این کتاب را برای چه میخواهد؟ نکند چیزی را از من پنهان میکند.
نکند…
به خود دلداری داد:
ـ باشد. فردا به تو پاسخ خواهم داد. خواهم گفت که این کتاب را به تو میدهم یا نه. خواهم گفت که… هیچ. تا فردا!
رفت. میدانست که تا فردا فرصت دارد تا باز هم به درخواست شاگردش فکر کند. این خواسته او را بیشتر بسنجد و اگر ایرادی بر آن نبود به آن تن دهد.
ـ او در نزد من احترام و عزّتی یافته و کم کم به سرآمد شاگردانش تبدیل میشود. اگر خواستهاش را رد کنم، اثر خوبی بر دیگر شاگردانم نخواهد داشت. حتّی ممکن است برخی از شاگردان را از دور من پراکنده سازد و محلّ درسم را خلوت نماید. شاید با خود بگویند چگونه است که استاد ما به بهترین شاگرد خود نیز اعتماد ندارد. شاید هم… شاید هم حرفهای دیگری بگویند!
ـ باشد میدهم، امّا سوگند یاد کردهام که این کتاب را بیش از یک شب در اختیار کسی نگذارم. فقط یک شب!
تمام آرامش دنیا یک باره به جانش بارید. نمیدانست راه میرود، میدود یا بر فراز خانهها پرواز میکند.
یک شب، فقط یک شب!
کاغذهای سفید را برمیدارد و قبل از آنکه شروع کند به نوشتن کتاب را ورق میزند. تعداد صفحات کتاب ترس را در دلش زنده میکند.
فرصتی یک شبه و رونویسی از این کتاب قطور؟
ـ چگونه میتوانم این صفحات را یک شبه رونویسی کنم؟
هر لحظه، ساعتی میارزد و دقیقهها، ارزش روزها را دارند. نباید فرصت را از دست داد. قلم را برمیدارد و شروع به نوشتن میکند.
برای نوشتن این کتاب به روزها و هفتهها زمان نیاز دارم. روزهایی که در اختیارم نیستند و هفتههایی که حسرت آنها را میخورم. ای کاش چنین حسرتی بر دلم نمینشست!
ـ چه میشد اگر امروز آفتاب دیرتر غروب میکرد، چقدر خوب است که امشب خبری از ماه نشود!
انگشتانش خستهاند امّا نمیتواند حتّی برای لحظهای قلم را کنار بگذارد.
گوشش چیزی نمیشنود و چشمش جز واژهها چیزی نمیبیند. فقط مینویسد.
مینویسد:
لب به سخن گشود:
میخواهم کمکت کنم.
قبل از آنکه چیزی بگویم، ادامه داد:
تو کاغذهای سفید را خطکشی کن، من مینویسم.
«این کتاب را حجّت نوشت.»
خواندمش بارها و بارها. هزار بار. شاید هم بیشتر. بوییدم و بوسیدمش.
تمام سطرها و کاغذها، بوسیدنی بودند …
٭٭٭
به زودی میآیم امّا باید چند وقتی دیگر در این شهر بمانم. تا دست کم بهاندازه دروغپردازیهای آن مرد از حقیقت شیعه بگویم.
این نامه را به همراه نامهای دیگر که روز قبل نوشتهام، به اوّلین کاروانی که به سمت شهرمان بیاید میدهم. خودم نیز تا روزهایی دیگر خواهم آمد و با هم آمدنش را به انتظار خواهیم نشست.
٭ منبع: کتاب مجموعه داستان «زیارت آفتاب»، نوشته رضا رسولی.
ماهنامه موعود شماره ۱۱۴