تلهی روشنفکری؛ چرا نگاهِ «جزئینگر» مانعِ شهودِ حقیقت میشود؟
در مسیر شناخت حقیقت، بزرگترین مانع انسان، نه جهلِ مطلق، بلکه نوعی «دانشِ ناقص» است؛ دانشی که به جای رسیدن به اصل، درگیرِ جزئیات و ظواهر میشود. این پدیده که میتوان آن را «جزیینگری» نامید، در واقع نوعی نگاهِ مولکولی به هستی است که در آن، انسان به جای درکِ نظمِ کلی و معنای بنیادین، تنها به شمارشِ اجزاء و تحلیلِ اعراض میپردازد.
در کتاب ارزشمند «قبیله رحمت»، استاد اسماعیل شفیعی سروستانی با نگاهی نافذ، به کالبدشکافیِ این بحرانِ فکری میپردازد و نشان میدهد که چگونه «روشنفکریِ مدرن»، به جای آنکه پلِ ارتباطی با حقیقت باشد، به دیواری میان انسان و «کلّ مطلق» بدل گشته است.
۱. سیر از ظاهر به ظاهر؛ چرخه تکرارِ مادی
استاد شفیعی سروستانی، یکی از دقیقترین توصیفات را برای این وضعیت به کار میبرد: «سیر از ظاهر به ظاهر».
در نگاه سنتی و معرفتی، مسیر صحیح شناخت، «سیر از ظاهر به باطن» است؛ یعنی عبور از پدیدههای محسوس برای رسیدن به حقایقِ نهفته در پسِ آنها. اما در پارادایمِ روشنفکریِ معاصر، انسان در یک چرخه بسته گرفتار شده است:
- نگاه مولکولی: انسان هستی را به اجزای بسیار کوچک و پراکنده تقسیم میکند.
- تمرکز بر اعراض: او به جای تمرکز بر «جوهر» و «ذات» پدیدهها، تنها به «اعراض» (ویژگیهای گذرا و سطحی) توجه میکند.
- غفلت از کل: وقتی نگاه انسان تنها به بررسیِ اجزای منتشر در پهنه هستی محدود شود، دیگر توانایی ادراکِ «نظم کلی» و «حکمتِ حاکم بر کل» را نخواهد داشت.
۲. روشنفکری؛ دگردیسی در خدمت «نفس امّاره»
برخلاف تصور عمومی که روشنفکری را نمادِ بیداری و آگاهی میداند، از منظر این تحلیل، روشنفکری میتواند نوعی «تحول در جهت انحراف» باشد. روشنفکر با غرق شدن در تحلیلهای ظاهربینانه، در واقع از «دیدار با باطن هستی» اعراض میکند.
این فرآیند، در واقع یکی از عوارضِ غلبهی «نفس امّاره» بر روح است. در این حالت:
- جهان به صحنه مجادله بدل میشود: هستی که باید جایگاه سکینه، شهود و دیدارِ حق باشد، به میدانِ جدلهای بیپایان، تحلیلهای مادی و تقابلهای سطحی تبدیل میشود.
- امّارگیِ هستی: روشنفکر به جای آنکه در آرامشِ شهود، با معنای وجودیِ جهان پیوند برقرار کند، درگیرِ «امّارگی» (یعنی آشفتگی و تلاطمِ ناشی از نفس) شده و جهان را تنها صحنهی نمایشِ نزاعهای درونی و بیرونی خود میبیند.
نتیجهگیری: بازگشت به سوی باطن
بحرانِ روشنفکریِ امروز، ریشه در «تجزیه کردنِ هستی» دارد. برای عبور از این بنبست، انسان باید از سطحِ تحلیلهای سطحی و جزیینگرانه فراتر رود و تلاش کند تا دوباره در مسیر «ظاهر به باطن» گام بردارد. تنها با این کار است که میتوان از غلبهی نفس امّاره رهایی یافت و از تماشاگر بودن در صحنه مجادلات، به «بیننده» در عرصه شهود و حقیقت تبدیل شد.
برای مطالعه عمیقتر مباحث هستیشناسی، نقد روشنفکری و بررسی آثار استاد شفیعی سروستانی، به پایگاه تحلیلی موعود مراجعه فرمایید.